|
|
|
|
|
ز فراقت می سوزم همه شب در تنهایی به امیدی بنشستم که تو شاید باز آیی من اگر عاشق گشتم به هوای تو بود به خدا شور عشقت دل من بربود تب عشقت جانم را همه شب می سوزاند چه کسی در این عالم غم من را می داند؟ عشق تو زده آتش بر دلم لحظه ای بنشین در محملم ای شکفته در آوایم صبح روشن فردایم خواب خوب من رویاهایم چلچراغ من خورشیدم سایه سار من امیدم با تبسمت خندیدم از شکفتنت گلها چیدم می درم تا نسوزم بیش از این جان من به فدایت نازنین لحظه ای نتوانم بی تو زنده بمانم عاشقانه بگویم عاشقانه بخوانم بی تو من به دو عالم سر گردانم عاشقی سخن من جان من ز تو روشن چون روی ز کنارم بی سامانم.... |
||